.... دریـــــــــــــــــــغ

سلام  ای ناله ی بارون

سلام ای چشمای گریون

سلام ای روزای تلخ من

هنوزم دوسش دارم

سلام ای بغض تو سینه

سلام ای آه آیینه

سلام ای شبهای دل کندن

هنوزم دوسش دارم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:3 توسط دریا| |


امروز خیلی دلم گرفته

خیلی زیاد

دوست دارم از ادمای دور و برم فرار کنم

برم یه جایی که...

فقط فکر کنم

تنهایی..........

تنهای تنها...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 13:18 توسط دریا| |


تاجر پیری دم مرگ ؛ تمامی خدمه و احشام خود را جمع کرد و از ایشان یک به یک طلب حلالیت کرد

چون به کسی بدی نکرده بود همگی با چهره گریان به او گفتند: حلال جونت

تا رسید به شتری بزرگ که سالها برای این تاجر کار کرده بود نگاهی به تاجر خوابیده در بستر مرگ کرد و گفت:

من سالها برایت کار کردم در بیابانها بارهای سنگین جابجا کردم ؛‌هنگام طوفان شن سنگر تو بودم و جانت را نجات دادم ....حتی سواری ها بتو دادم از هیچکدام گله ندارم ؛ وظیفه ام بوده

فقط در یکی از سفرها که به شام میرفتیم تو سوار بر الاغت در جلوی کاروان می رفتی و چرت میزدی؛ برای اینکه از کاروان جدا نشویم همه را با طناب بهم بستی و افسار مرا نیز بستی به دم الاغت

از اینکه افسار مرا به کمتر از من واگذاشتی نمی بخشمت

نمی تونم بپذیرم قدر و ارزشم را نشناختی و مرا ارزان فرختی

نمی بخشمت تو شخصیتم را خرد کردی

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 22:39 توسط دریا| |


مرد بودن خیلی سخته...

خیلی سخت...

چون اگه یک بار تنهات گذاشتو رفت دیگه مرد نمیمونی...

میشی بچه...

میگن زنی که برای عشقش گریه کنه خیلی دوستش داره...

اما مردی که برای عشقش گریه کنه یعنی دیگه نمیتونه مثل اون پیدا کنه...

مرد ها از سنگ نیستن...

البته بعضی هاشون...

اگه یک روز یک پسر توی زندگیت بوده ...

اگه رفته بدون یا مجبور بوده یا بخاطر خودت و کارهات بود...

 اگه هم تو رفتی بدون اون دیگه مثل قبل نیست...

بی تو...شکسته...

 هربار دیدنت با کس دیگه نابود میشه...

باید احساسش کنی تا بفهمی نابودی...

 چیه؟

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 10:27 توسط دریا| |


کــــــاش میتونستم مثل بچه گیام سرمو بذارم تو بغل مامانمو تا می تونم گریه کنم با صدای بلند

مامانم دستاشو بکشه رو سرمو بگه چیزی نیست درستش می کنم....

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 10:23 توسط دریا| |


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 19:55 توسط دریا| |


خدایا منو ببخش که بهت اعتراض میکنم وقتایی که دستمو با مهربونی

می گیری و از پرتگاه نجاتم میدی…  

خدایا منو ببخش که همیشه تو نمازم همه جا هستم، الا تو نماز…

خدایا منو ببخش اگه همیشه به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم؛ ولی به فکر

رضای تو که همه هستی، نیستم…

خدایا منو ببخش که فکر کردن به هیچ ها ، غباری بر دلم نشونده، تا نتونم

تو رو بشناسم…

خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی تورو دشمن خودم میدونم و همه ی

هیچ ها رو دوست خودم…

خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی یادم میره که تو خدایی و من بنده ات…

خدایا منو ببخش…

 خدایا منو ببخش…  

خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی فکر میکنم وظیفه ات هست که

همه چیزو به من بدی و یه جورایی همیشه ازت طلبکارم…

خدایا منو ببخش اگه بابت اون چیزایی که بهم دادی، اون جور که باید

شکرتو به جا نمیارم…

خدایا منو ببخش که همیشه تو ناخوشی ها یادم می افته که

یه خدایی هم دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 21:57 توسط دریا| |


نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 21:52 توسط دریا| |


امشب بعد از 8 ماه به وبلاگم سرزدم 

خیلی چیزا عوض شد

باورم نمیشه

عجب دنیاییه

ادم دیگه ای شدم 

نگاهم نسبت به همه چی عوض شد

همه ی تغییرات رو حس می کنم

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت

فقط باید بگم............. خدایا خیلی دوستت دارم......

منو ببخش...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 21:51 توسط دریا| |


پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 19:21 توسط دریا| |